انسان كامل از ديدگاه اسلام
موضوع بحث، انسان كامل از ديدگاه اسلام است. انسان كامل يعنى انسان نمونه، انسان اعلى يا انسان والا. انسان مانند بسيارى از چيزهاى ديگر، كامل و غيركامل دارد و بلكه معيوب و سالم دارد و انسان سالم هم دو قسم است: انسان سالم كامل و انسان سالم غيركامل. شناختن انسان كامل يا انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر براى ما مسلمين واجب است كه حكم مدل و الگو و سرمشق را دارد؛ يعنى اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم- چون اسلام مىخواهد انسان كامل بسازد- و تحت تربيت و تعليم اسلامى به كمال انسانى خود برسيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است، چهره روحى و معنوى انسان كامل چگونه چهرهاى است، سيماى معنوى انسان كامل چگونه سيمايى است و مشخِصات انسان كامل چگونه مشخصاتى است، تا بتوانيم خود و جامعه خود را آن گونه بسازيم. اگر ما انسان كامل اسلام را نشناسيم، قطعاً نمىتوانيم يك مسلمان تمام و يا كامل باشيم و به تعبير ديگر يك انسانِ ولو كامل نسبى از نظر اسلام باشيم
تعبير انسان كامل
تعبير انسان كامل در ادبيات اسلامى تا قرن هفتم هجرى وجود نداشته است.
امروز در اروپا هم اين تعبير خيلى زياد مطرح است، ولى براى اولين بار در دنياى اسلام اين تعبير در مورد انسان به كار برده شده است. اولين كسى كه در مورد انسان تعبير انسان كامل را مطرح كرد عارف معروف، محيى الدين عربى اندلسى طايى است. محيى الدين عربى پدر عرفان اسلامى است؛ يعنى تمام عرفايى كه شما از قرن هفتم به بعد در ميان تمام ملل اسلامى سراغ داريد و از جمله عرفاى ايرانى فارسى زبان، از شاگردان مكتب محيى الدين هستند. مولوى يكى از شاگردان مكتب محيى الدين است. او با اين همه عظمت، در مقابل محيى الدين از نظر عرفانى چيزى نيست. محيى الدين مرد عربى نژاد از اولاد حاتم طايى و اهل اندلس بود. همه مسافرتهاى او در كشورهاى اسلامى بود و در شام از دنيا رفت. قبر محيى الدين اندلسى شامى- كه به اعتبار مدفنش به او شامى مىگويند- در دمشق است. او شاگردى به نام صدرالدين قونوى دارد كه بعد از محيى الدين، بزرگترين عارف شمرده مىشود. اينكه عرفان اسلامى به صورت علمى، آنهم علم بسيار بسيار غامض درآمده است، محصول كار محيى الدين و شروح صدرالدين قونوى است.
صدرالدين قونوى كه اهل قونيه در تركيه است، پسر زن محيى الدين بود؛ يعنى محيى الدين هم استادش بود و هم شوهر مادرش. مولوى معاصر صدرالدين قونوى است. صدرالدين در مسجدى امام جماعت بود و مولوى مىرفت و به او اقتدا مىكرد. افكار محيى الدين به وسيله صدرالدين قونوى به مولوى انتقال پيدا كرده است يكى از مسائلى كه اين مرد طرح كرد مسئله انسان كامل بود، ولى البته او از ديدگاه عرفان آن را طرح كرده است . مخصوصاً يكى از سؤالاتى كه از محمود شبسترى معروف، صاحب منظومه بسيار بسيار عالى و نفيس ادبى و كم نظير گلشن راز شده است در مورد انسان كامل است كه او هم با ديد عرفانى جواب داده است. پس اولين كسى كه با لفظ انسان كامل اين مسئله را طرح كرد و با ديد خاص عرفانى اين مطلب را بيان كرد، محيى الدين عربى است. ديگران هم انسان كامل را- هركسى از ديد خود- به شكلى بيان كردهاند. ما مىخواهيم ببينيم كه انسان كامل از ديد قرآن چگونه انسانى است. بحث را از انسان تمام و انسان ناقص شروع مىكنيم تا بتوانيم به مراحل بعدى اين بحث برسيم
اينجا يك سؤال مطرح است كه اصلًا معنى كامل چيست ؟ انسان كامل يعنى چه؟.
در زبان عربى دو كلمه نزديك به يكديگر- نه عين يكديگر- داريم و ضد اين دو كلمه يك كلمه است؛ يعنى آن كلمه گاهى در ضد اين به كار مىرود و گاهى در ضد آن. در فارسى حتى خود آن دو كلمه را هم نداريم، يعنى بجاى آن دو كلمه فقط يك كلمه داريم. آن دو كلمه عربى يكى كمال است و ديگرى تمام. گاهى در عربى كامل گفته مىشود و گاهى تام و در مقابل هر دو، ناقص گفته مىشود: اين كامل است و آن ناقص؛ اين تام است، تمام است و آن ديگرى ناقص.
در يك آيه از قرآن هر دو كلمه آمده است: الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى
امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم.
نفرمود: اتممت عليكم دينكم و همچنين نفرمود: اكملت لكم نعمتى. مىگويند اگر چنين گفته بود، از نظر دستور زبان عربى درست نبود. حال فرق اين دو كلمه چيست؟ ما اگر فرق ايندو را نگوييم، نمىتوانيم بحثمان را شروع كنيم؛ يعنى شروع بحث ما، از دانستن معنى اين دو كلمه است.
تمام براى يك شىء در جايى گفته مىشود كه همه آنچه براى اصل وجود آن لازم است به وجود آمده باشد؛ يعنى اگر بعضى از آن چيزها به وجود نيامده باشد، اين شىء در ماهيت خودش ناقص است و مىتوان گفت كه وجودش كسر برمىدارد: نصفش موجود است، ثلثش موجود است، دو ثلثش موجود است و از اين قبيل. مثلًا ساختمان يك مسجد كه بر اساس يك نقشه ساخته مىشود احتياج به يك تالار دارد، تالار هم احتياج به ديوار و سقف و درب و شيشه و اجزاء ديگر دارد. وقتى همه آن چيزهايى كه اين ساختمان احتياج دارد- كه اگر آنها نباشد، نمىتوان از ساختمان استفاده كرد- فراهم شد، مىگويند: ساختمان تمام شد. براى نقطه مقابل اين كلمه، كلمه ناقص را به كار مىبريم. اما كمال در جايى است كه يك شىء بعد از آنكه تمام هست باز درجه بالاترى هم مىتواند داشته باشد. اگر اين كمال براى شىء نباشد باز خود شىء هست، ولى با داشتن اين كمال يك پله بالاتر رفته است.
كمال را در جهت عمودى بيان مىكنند و تمام را در جهت افقى. وقتى شىء در جهت افقى به نهايت و حد آخر خود برسد، مىگويند تمام شد و زمانى كه شىء در جهت عمودى بالا رود مىگويند كمال يافت. اگر مىگويند: عقل فلان كس كامل شده است يعنى قبلًا هم عقل داشته، اما عقلش يك درجه بالاتر آمده است؛ علم فلان كس كامل شده است يعنى قبلًا هم علم داشت و از آن استفاده مىكرد ولى اكنون علمش يك درجه كمالى را پيموده است. پس يك انسان تمام داريم كه در مقابل انسانى است كه از نظر افقى ناتمام است، يعنى اصلًا نيمه انسان است، كسر انسان است، مثلًا ثلث يا دو ثلث انسان است و به هرحال انسان تمام نيست. و انسان ديگرى داريم كه انسان تمام هست ولى انسان تمام مىتواند كامل باشد، كاملتر باشد و از آن هم كاملتر باشد تا به آن حد نهايى كه انسانى از آن بالاتر وجود ندارد برسد كه او را انسان كامل- كه حد اعلاى انسان است- مىناميم
راههاى شناخت انسان كامل از نظر اسلام
شناخت انسان كامل از نظر اسلام دو راه دارد:
راه اول این است که كه ببينيم قرآن در درجه اول و سنت در درجه دوم، انسان كامل را- اگرچه در قرآن و سنت تعبير انسان كامل نيست و تعبير مسلمان كامل و مؤمن كامل است- چگونه توصيف كردهاند. ولى به هرحال معلوم است كه مسلمان كامل يعنى انسانى كه در اسلام به كمال رسيده است، و مؤمن كامل يعنى انسانى كه در پرتو ايمان به كمال رسيده است. بايد ببينيم قرآن يا سنت، انسان كامل را با چه مشخصاتى بيان كردهاند و چه خطوطى براى سيماى انسان كامل كشيدهاند. از قضا در اين زمينه، چه در قرآن و چه در سنت بيانات زيادى آمده است.
راه دوم شناخت انسان كامل، استفاده از بيانها نيست كه ببينيم در قرآن و سنت چه آمده است، بلكه اين است كه افرادى عينى را بشناسيم كه مطمئن هستيم آنها آنچنان كه اسلام و قرآن مىخواهد ساخته شدهاند و وجود عينى انسانهاى كامل اسلامى هستند؛ چون انسان كامل اسلامى فقط يك انسان ايده آل و خيالى و ذهنى نيست كه هيچ وقت در خارج وجود پيدا نكرده باشد؛ انسان كامل، هم در حد اعلى و هم در درجات پايينتر، در خارج وجود پيدا كرده است.
خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نمونه انسان كامل اسلام است. على عليه السلام نمونه ديگرى از انسان كامل اسلام است. شناخت على، شناخت انسان كامل اسلام است اما نه شناخت شناسنامهاى على. گاهى انسان، على را شناسنامهاى مىشناسد: نامش على، پسر ابوطالب، ابوطالب پسر عبدالمطّلب، مادرش فاطمه دختر اسد بن عبدالعُزّى، شوهر فاطمه، پدر حسن و حسين، در آن سال متولد شد، فلان سال از دنيا رفت، چنان جنگهايى كرد. اينها شناختهاى شناسنامهاى است؛ يعنى اگر بخواهيم براى على عليه السلام يك شناسنامه صادر كنيم و به شناسنامه او آگاه باشيم، شناسنامهاش اينهاست. اما شناخت شناسنامهاى على، شناخت على نيست، شناخت انسان كامل نيست. شناخت على يعنى شناخت شخصيت على نه شخص على. در هر حدى كه شخصيت جامع على عليه السلام را بشناسيم، انسان كامل اسلام را شناختهايم و در هر حدى كه انسان كامل را عملًا- نه اسماً و لفظاً- امام و پيشواى خود قرار دهيم، راه او را برويم، تابع و پيرو او باشيم و كوشش كنيم كه خود را بر طبق اين نمونه بسازيم، [در همان حد ]شيعه اين انسان كامل هستيم، چون الشّيعَةُ مَنْ شايَعَ عَلِيّاً . شهيد [اول ]در لمعه به مناسبتى اين حرف را مىگويد و ديگران هم اين سخن را گفتهاند: شيعه يعنى كسى كه على را مشايعت كند. يعنى انسان با لفظ شيعه نمىشود، با حرف شيعه نمىشود، با حب و علاقه فقط شيعه نمىشود؛ پس با چه چيز شيعه مىشود؟ با مشايعت. مشايعت يعنى همراهى. وقتى كسى مىرود و شما پشت سر و همراه او مىرويد، اين را مشايعت مىگويند.
انسان معيوب و انسان سالم
آيا انسان سالم و انسان معيوب هم داريم؟ سلامت و عيب گاهى مربوط به تن انسان است. شكى نيست كه بعضى انسانها از نظر جسمى سالمند و بعضى معيوب و مريض، مثلًا نقص عضوى دارند: نابينا، كر و يا افليج هستند و امثال اينها. ولى اينها مربوط به شخص انسان است. اگر انسانى كور باشد، كر باشد، افليج باشد، بدشكل باشد، كوتاه قد باشد، شما اينها را براى او از نظر فضيلت و شخصيت و انسانيت نقصى نمىشماريد؟ مثلًا سقراط، فيلسوف يونان كه او را به اصطلاح تالى تلو پيغمبران حساب مىكنند، يكى از بدشكل ترين مردم دنيا بود ولى هيچ كس بدشكلى را براى سقراط به عنوان يك انسان عيب نمىگيرد. يا مثلًا ابوالعلاء معرّى و طه حسين كور بودهاند؛ آيا اين كورى- كه نقصى در جسم و شخص اين افراد است- به عنوان يك نقص در شخصيت اين افراد شمرده مىشود؟ نه، اينچنين نيست. اين مطلب دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد: شخصى دارد و شخصيتى، تنى دارد و روحى، جسمى دارد و روانى. حساب روان از حساب جسم جداست. اين كسانى كه خيال مىكنند روان انسان صددرصد تابعى از جسم اوست، اشتباهشان همين جاست. اساساً آيا روان انسان مىتواند بيمار باشد در حالى كه جسم او سالم است؟ اين خودش يك مسئلهاى است. بنا بر نظر كسانى كه منكر اصالت روح هستند و تمام خواص روحى را اثر مستقيم و بلاواسطه سلسله اعصاب انسان مىدانند، اساساً روان حكمى ندارد، همه چيز تابع جسم است؛ اگر روان بيمار باشد، حتماً جسم بيمار شده كه روان بيمار است و بيمارى روانى همان بيمارى جسمى است.
عيبهاى جسمى و روانى
خوشبختانه امروز بيشتر اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم، از نظر تعداد گلبولهاى سفيد و قرمز خون، ويتامينها و از نظر متابوليسم بدن و حتى از نظر اعصاب، سالمِ سالم باشد و در عين حال از نظر روانى بيمار باشد.
چطور بيمار باشد؟ مثلًا به قول امروزيها عقده روانى داشته باشد. واقعاً علم امروز به آدمى كه عقده روانى دارد، بيمار مىگويد؛ يعنى در دستگاه روانى او اختلال پيدا شده است بدون اينكه اختلالى در دستگاه جسمى او پديد آمده باشد و لهذا اين نوع بيماريها را از راه جسم [نمىتوان درمان كرد، يعنى ]راه معالجه اين بيماران روانى دواهاى مادى نيست ، مثل كسى كه داراى عقده روانى تكبر است. امروز ثابت شده است كه تكبر واقعاً بيمارى است، واقعاً اختلال روحى و روانى است. ولى آيا مىشود يك دارو براى تكبر در داروخانه پيدا كرد؟ آيا مىشود انسان يك قرص بخورد و تكبرش از بين برود و تبديل به يك انسان متواضع شود؟ آيا مىشود به يك انسان قسىّ القلب و جلّاد (مثل شمر بن ذى الجوشن) يك آمپول بزنند و يا يك قرص بدهند تا تبديل به يك انسان عطوف، مهربان و باشفقت و رحمت شود؟ نه، معالجه براى او هست ولى معالجه او راه ديگرى دارد.
حتى گاهى بيمارى جسمى از راه روانى معالجه مىشود، همچنان كه گاهى بيمارى روانى از راه جسم معالجه مىشود. مثلًا يك بيمارى واقعاً جسمى است ولى با يك سلسله تلقينها و تقويتهاى روحى- كه اين هم خودش داستانى دارد و يك مسئله عجيبى است- [معالجه مىشود. اين مطلب ]جزء دلايل قاطع بر اين است كه واقعاً انسان موجودى است مركّب از تن و روان، و روان انسان از تن استقلال دارد و يك تابع مطلق از تن نيست، همچنان كه تن تابع مطلق از روان نيست، ايندو در يكديگر اثر دارند. به قول حكما: النَّفْسُ وَ الْبَدَنُ يَتَعاكَسانِ ايجاباً وَ اعْداداً بدن در روان اثر مىگذارد و روان در بدن، و بدن كار مستقل از روان انجام مىدهد و روان هم كار مستقل از تن انجام مىدهد. اين خودش دليل بر اين است كه دستگاه روانى انسان، خود يك دستگاه مستقل است.
ما در صحبت از انسان كامل قبل از اينكه وارد اصل بحث شويم، سخن از انسان سالم و انسان معيوب آورديم. اين مقدمه لازم بود [تاروشن شود كه مقصود ما]عيب وسلامت مربوط به جسم نيست؛ نمىخواهيم بحث پزشكى كنيم كه انسانى صددرصدسالم است كه اگر برود چكاپ كند معلوم مىشود همه جهازات بدنش سالم است، اين بحث به ما مربوط نيست، ما اساساً به بدن كارى نداريم.
پس واقعاً ممكن است انسان از نظر روانى بيمار و معيوب باشد، همچنان كه ممكن است از اين نظر سالم باشد. قرآن اين اصل را پذيرفته است، مىفرمايد: فى قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً
در دل و روحشان بيمارى است. نمىفرمايد مثلًا چشمشان بيمار است. قلبى كه قرآن مىگويد غير از قلب پزشكىاى است كه [براى درمان آن ]لازم است به طبيب قلب مراجعه كنيم. قلب در قرآن يعنى همان روح و روان انسان. درباره قرآن مىفرمايد: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُر انِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ ما قرآن را شفا و رحمت براى مؤمنين فرستاديم. قرآن شفاى مؤمنين است.
اميرالمؤمنين مىفرمايد: الا وَ انَّ مِنَ الْبَلاءِ الْفاقَةَ از جمله بلايا و شدايد فقر است، وَ اشَدُّ مِنَ الْفاقَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ و از فقر بدتر، مريضى بدن است، وَ اشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ
و از بيمارى تن بدتر و شديدتر، بيمارى دل و قلب انسان است.
يكى از برنامههاى قرآن، ساختن انسان سالم است و ماقبل از آنكه بخواهيم اين توقع را داشته باشيم كه انسان كامل باشيم يا به انسان كامل نزديك باشيم، بايد خود را از اين نظر كه اساساً انسان سالم يا انسان معيوب هستيم، [بشناسيم. ]
بهطور اجمال ريشههاى اصلى آنچه كه روح انسان را آفت زده مىكند برايتان عرض مىكنم. از نظر روان شناسى، محروميتها منشأ بيماريهاى روانى مىشود؛ يعنى منشأ بسيارى از عقدههاى روانى و بيماريهاى روانى انسان، احساس مغبونيتها و محروميتهاست. مىدانيد كه فرويد بهطور افراط تكيهاش روى اين موضوع است، خصوصاً در امر جنسى. به هرحال اين خود يك مسئله اساسى است كه محروميتهاى انسان در او ايجاد بيماريهايى مىكند. كينه چيست كه وقتى انسان احساس مىكند نسبت به كسى حقد و كينه دارد، دلش مىخواهد از او انتقام بگيرد و تا او را به خاك و خون نكشد نمىتواند آرام گيرد؟ اين حس انتقامجويى در انسان چيست؟.
آدم حسود وقتى خير و نعمتى را در ديگران مىبيند، همه آرزويش اين است كه از او سلب نعمت شود؛ درباره خودش فكر نمىكند. انسان سالم، غبطه دارد نه حسد.
او هميشه درباره خودش فكر مىكند كه جلو بيفتد. اگر يك انسان هميشه در اين فكر باشد كه خودش جلو بيفتد، سالم است. اين، دليل بر عيب نيست. اما اگر كسى هميشه در اين انديشه است كه ديگرى عقب بيفتد بيمار است، مريض است. حتى شما مىبينيد كه گاهى آدمهاى حسود به مرحلهاى مىرسند كه حاضرند به خودشان صد درجه صدمه بزنند، بلكه به ديگرى پنجاه درجه صدمه وارد شود
داستان خيلى معروفى در كتب تاريخ نقل مىكنند: در زمان يكى از خلفا، مرد ثروتمندى غلامى خريد. از روز اولى كه او را خريد، مانند يك غلام با او رفتار نمىكرد، بلكه مانند يك آقا با او رفتار مىكرد. بهترين غذاها را به او مىداد، بهترين لباسها را برايش مىخريد، وسايل آسايش او را فراهم مىكرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار مىكرد، گويى پروارى براى خودش آورده است. غلام مىديد كه اربابش هميشه در فكر است، هميشه ناراحت است. بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادى هم به او بدهد. يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت: من حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم، ولى مىدانى براى چه اين همه خدمت به تو كردم؟ فقط براى يك تقاضا. اگر تو اين تقاضا را انجام دهى، هرچه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد و بيش از اين هم به تو مىدهم. ولى اگر اين كار را انجام ندهى، من از تو راضى نيستم. غلام گفت: هرچه تو بگويى اطاعت مىكنم، تو ولىّ نعمت من هستى و به من حيات دادى. گفت: نه، بايد قول قطعى بدهى، مىترسم اگر پيشنهاد كنم قبول نكنى. گفت: هرچه مىخواهى پيشنهاد كنى بگو تا من بگويم بله. وقتى كاملًا قول گرفت، گفت: پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جاى خاصى كه من دستور مىدهم، سر مرا از بيخ ببرى.
گفت: آخر چنين چيزى نمىشود. گفت: خير، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار را انجام دهى. نيمه شب غلام را بيدار كرد، كارد تيزى به او داد و با هم به پشت بام يكى از همسايهها رفتند. در آنجا خوابيد و كيسه پول را به غلام داد و گفت: همين جا سر من را ببر و هرجا كه دلت مىخواهد برو. غلام گفت: براى چه؟ گفت: براى اينكه من اين همسايه را نمىتوانم ببينم. مردن براى من از زندگى بهتر است. ما رقيب يكديگر بوديم و او از من پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است. من دارم در آتش حسد مىسوزم، مىخواهم قتلى به پاى او بيفتد و او را زندانى كنند. اگر چنين چيزى شود، من راحت شدهام. راحتى من فقط براى اين است كه مىدانم اگر اينجا كشته شوم، فردا مىگويند جنازهاش در پشت بام رقيبش پيدا شده، پس حتماً رقيبش او را كشته است، بعد رقيب مرا زندانى و سپس اعدام مىكنند و مقصود من حاصل مىشود! غلام گفت: حال كه تو چنين آدم احمقى هستى، چرا من اين كار را نكنم؟ تو براى همان كشته شدن خوب هستى. سر او را بريد، كيسه پول را هم برداشت و رفت. خبر در همه جا پيچيد. آن مرد همسايه را به زندان بردند.ولى همه مىگفتند: اگر او قاتل باشد، روى پشت بام خانه خودش كه اين كار را نمىكند، پس قضيه چيست؟
معمايى شده بود. وجدان غلام او را راحت نگذاشت، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور گفت: من به تقاضاى خودش او را كشتم. او آنچنان در حسد مىسوخت كه مرگ را بر زندگى ترجيح مىداد. وقتى مشخص شد قضيه از اين قرار است، هم غلام و هم مرد زندانى را آزاد كردند.
پس اين يك حقيقتى است كه واقعاً انسان به بيمارى حسد مبتلا مىشود. قرآن مىفرمايد: قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكّيها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها . اولين برنامه قرآن تهذيب نفس و تزكيه نفس است؛ پاكيزه كردن روان از بيماريها، عقدهها، تاريكيها، ناراحتيها، انحرافها و بلكه از مسخ شدنهاست
مسئله مسخ شدن خيلى مهم است. مسخ يعنى چه؟ شنيدهايد كه مىگويند در ميان امم سالفه مردمى بودند كه در اثر اينكه مرتكب گناهان زياد شدند، مورد نفرين پيغمبر زمان خود واقع و مسخ شدند؛ يعنى به يك حيوان تبديل شدند، مثلًا به ميمون، گرگ، خرس و يا حيوانات ديگر. اين را مسخ مىگويند. حال، اين مسخ به چه صورت است؟ آيا انسانها مسخ شدند يعنى واقعاً حيوان شدند؟ توضيحش را عرض مىكنم: يك مطلب [مسلّم است ]و آن اين است كه انسان اگر فرضاً از نظر جسمى مسخ نشود (تبديل به يك حيوان نشود) بهطور يقين از نظر روحى و معنوى ممكن است مسخ شود، تبديل به يك حيوان شود و بلكه تبديل به نوعى حيوان شود كه در عالم، حيوانى به آن بدى و كثافت وجود نداشته باشد. قرآن از بَلْ هُمْ اضَلُّ سخن مىگويد، يعنى از مردمى كه از چهارپا هم پستتر هستند. مگر مىشود انسان واقعاً از نظر روحى تبديل به يك حيوان شود؟ بله، چون شخصيت انسان به خصايص اخلاقى و روانى اوست. اگر خصايص اخلاقى و روانى يك انسان خصايص و اخلاقىِ يك درنده بود، خصايص و اخلاقى يك بهيمه بود، او واقعاً مسخ شده است؛ يعنى روحش حقيقتاً مسخ و تبديل به يك حيوان شده است. جسم خوك با روح او تناسب دارد، و انسان ممكن است تمام خصلتهايش خصلتهاى خوك باشد. اگر انسانى اين گونه باشد، از انسانيت منسلخ شده و در معنى و باطن و از ديد چشم حقيقت بين و در ملكوت واقعاً يك خوك است و غير از اين چيزى نيست. پس انسان معيوب گاهى به مرحله انسان مسخ شده مىرسد. ما اينها را كمتر مىشنويم و شايد بعضى خيال كنند اينها مَجاز است و ديرتر باورشان بيايد، ولى حقيقت است. شخصى مىگويد: با امام زين العابدين عليه السلام در صحراى عرفات بوديم. از آن بالا كه نگاه كردم، ديدم صحرا از حاجى موج مىزند. به امام عرض كردم: ما اكْثَرَ الْحَجيجَ الحمدللَّه چقدر امسال حاجى زياد است! امام فرمود: ما اكْثَرَ الضَّجيجَ وَ اقَلَّ الْحَجيجَ
چقدر فرياد زياد است و چقدر حاجى كم است! آن شخص مىگويد: من نمىدانم امام چه كرد و چه بينشى به من داد و چه چشمى را در من بينا كرد كه وقتى به من گفت: حالا نگاه كن، ديدم صحرايى است پر از حيوان، يك باغ وحش كامل كه يك عده انسان هم در لابلاى اين حيوانها حركت مىكنند. فرمود: حالا مىبينى؟
باطن قضيه اين است. از نظر اهل باطن و اهل معنى، اين مسئله امرى به واضحى اين چراغهاست. حال اگر ذهن متجددمآب بعضى از ما نمىخواهد قبول كند، اشتباه مىكنيم. در زمان خود ما افرادى بوده و هستند كه مىتوانند حقيقت انسانها را درك كنند و ببينند.
انسانى كه ماننديك چهارپا جزخوردن وخوابيدن و جز عمل جنسى [فكر ديگرى ندارد ]و فقط در فكر اين است كه بخورد و بخوابد و لذت جنسى ببرد، اصلًا روحش يك چهارپاست و غير از اين چيزى نيست. واقعاً باطن و فطرت چنين انسانى مسخ شده است؛ يعنى خصلتهاى انسانى- كه درباره آن توضيح خواهيم داد- و انسانيت بكلى از او گرفته شده و بجاى آنها خودش براى خودش خصلتهاى حيوانى و خصلتهاى بهيمهاى و درندگى كسب كرده است.
در سوره مباركه نبأ مىخوانيم:
يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصّورِ فَتَأْتونَ افْواجاً. وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ ابْواباً. وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً .
در روز قيامت مردم گروه گروه مبعوث و محشور مىشوند. مكرر در مكرر پيشوايان دين گفتهاند كه فقط يك گروه از مردم به صورت انسان محشور مىشوند.
گروههايى به صورت مورچگان، گروههايى به صورت بوزينگان، گروههايى به صورت عقربها، گروههايى به صورت مارها و گروههايى به صورت پلنگها مبعوث مىشوند، چرا؟ مگر ممكن است خدا انسانى را بىجهت به صورت آنها درآورد؟ آن كه در دنيا جز گزندگى كارى ندارد و تمام لذتش آزاررسانى است، به صورت واقعى خودش كه عقرب است محشور مىشود و آن كس كه در دنيا كارى جز ميمون صفتى ندارد، در قيامت قطعاً به صورت يك ميمون محشور مىشود و كسى كه در دنيا مانند يك سگ است، به صورت يك سگ محشور مىشود. يُحْشَرُ النّاسُ عَلى نِيّاتِهِمْ
مردم در قيامت مطابق منويّات و مقاصد و خواستهها و مطابق خصلتها و صفات واقعىشان محشور مىشوند. شما در اين دنيا چه هستيد؟ چه مىخواهيد باشيد؟ چه چيز را مىخواهيد؟ آيا خواستههاى شما خواستههاى يك انسان است يا خواستههاى يك درنده است يا خواستههاى يك چرنده؟ هرچه كه خواسته شما باشد، شما همان هستيد و همان محشور مىشويد كه هستيد.
اين است كه ما را از همه پرستشها جز خداپرستى منع مىكنند. هرچه را كه ما بپرستيم همان چيز مىشويم. اگر پول پرست شويم، پول جزء ماهيت ما و جزء وجود ما مىشود. اين پول در قيامت همان فلز گداخته است. قرآن به اين موجودهايى كه در دنيا اين فلز جزء وجودشان شده و غير از پرستش اين فلز كار ديگرى نداشتهاند، مىگويد:
الَّذينَ يَكْنِزونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقونَها فى سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اليمٍ. يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنوبُهُمْ وَ ظُهورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِانْفُسِكُمْ .
همين پولها او را در آن دنيا داغ مىكنند، آتشهاى جهنمِ او هستند . اين يكى از چيزهايى است كه انسان را مسخ مىكند. من در اين جلسه خواستم اجمالًا مسئله انسان معيوب و انسان سالم را طرح كرده باشم. انسان عقدهدار، انسان معيوب است. انسانى كه يك ماده از مواد اين عالم را پرستش مىكند- نه اينكه مادهاى را مورد استفاده قرار مىدهد- يك انسان معيوب و يك انسان مسخ شده است
علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات
همان كسانى كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كردهاند گفتهاند كه فرشتگان موجوداتى هستند كه از عقل محض آفريده شدهاند، از انديشه و فكر محض آفريده شدهاند؛ يعنى در آنها هيچ جنبه خاكى، مادى، شهوانى، غضبى و مانند اينها وجود ندارد؛ همچنان كه حيوانات، صرفاً خاكى هستند و از آنچه قرآن آن را روح خدايى معرفى مىكند بىبهرهاند و اين انسان است كه موجودى است مركّب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و آنچه در خاكيان موجود است؛ هم ملكوتى است و هم مُلكى، هم عِلْوى است و هم سِفْلى. اين تعبير در متن حديثى است كه در اصول كافى آمده است و اهل تسنن هم اين حديث را- ظاهراً با عبارت نزديك به آن- نقل كردهاند. مولوى در مثنوى اين حديث را به صورت شعر آورده است:
در حديث آمد كه خلّاق مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد
بعد مىگويد يك گروه از نور مطلق آفريده شدهاند و يك گروه ديگر- كه مقصود حيوانات است- از خشم و شهوت آفريده شدهاند و خدا انسان را مركّب آفريد. پس انسان كامل همچنان كه با يك حيوان كامل- مثلًا با يك اسبِ در حد اعلى و ايده آل و به حد كمال رسيده- متفاوت است، با يك فرشته كامل نيز متفاوت است.
تفاوت انسان به دليل همان تركيب ذاتش است كه در قرآن آمده است: انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَليهِ ما انسان را از نطفهاى آفريديم كه در آن مخلوطهاى زيادى وجود دارد. مقصود اين است كه استعدادهاى زيادى به تعبير امروز در ژنهاى او هست. [بعد مىفرمايد: ]انسان به مرحلهاى رسيده است كه ما او را مورد آزمايش قرار مىدهيم (اين خيلى حرف است) يعنى به حدى از كمال رسيده كه او را آزاد و مختار آفريديم و لايق و شايسته تكليف و آزمايش و امتحان و نمره دادن قرار داديم. انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ انسان را از نطفهاى كه مجموعى از مشْجها يعنى استعدادهاى گوناگون و تركيبات گوناگون است، خلق كرديم و به همين دليل او را در معرض امتحان و آزمايش و پاداش و كيفر و نمره دادن قرار داديم. ولى موجودهاى ديگر چنين شايستگى را ندارند. فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً، انّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ امّا شاكِراً وَ امّا كَفوراً . از اين بهتر و زيباتر، آزادى و اختيار انسان و ريشه و مبناى آن را نمىشود بيان كرد: او را مورد آزمايش قرار داديم، راه را به او نمايانديم، آنوقت اين خود اوست كه بايد راه خويشتن را انتخاب كند. بنابراين، از اين بيان قرآن معلوم مىشود كه كامل انسان به دليل همين امشاج بودن، با كامل فرشته فرق مىكند
لزوم هماهنگى در رشد ارزشها
كمال انسان در تعادل و توازن اوست؛ يعنى انسان با داشتن اين همه استعدادهاى گوناگون آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوى يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهاى ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد كه علما مىگويند اساساً حقيقت عدل به توازن و هماهنگى برمىگردد.
مقصود از هماهنگى در اينجا اين است كه در عين اينكه همه استعدادهاى انسان رشد مىكند، رشدش رشد هماهنگ باشد. مثال سادهاى برايتان عرض مىكنم: يك كودك كه رشد مىكند، دست، پا، سر، گوش، بينى، زبان، دهان، دندان، احشاء و امعاء و ساير چيزها را داراست. كودك سالم كودكى است كه همه اعضايش بهطور هماهنگ رشد مىكنند. حال اگر فرض كنيم كه يك انسان فقط بينىاش رشد كند و ساير قسمتهاى بدنش رشد نكند- مثل كاريكاتورهايى كه مىكشند- يا فقط چشمهايش رشد كند يا فقط سرش رشد كند و تنش رشد نكند و برعكس، و يا دستش رشد كند و پايش رشد نكند و يا پايش رشد كند و دستش رشد نكند، چنين انسانى رشد كرده است ولى رشد ناهماهنگ.
انسان كامل آن انسانى است كه همه ارزشهاى انسانى در او رشد كنند و هيچ كدام بى رشد نمانند و همه هماهنگ با يكديگر رشد كنند و رشد هركدام از اين ارزشها به حد اعلى برسد. اين انسان مىشود انسان كامل، انسانى كه قرآن از او تعبير به امام مىكند: وَ اذِ ابْتَلى ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً .
ابراهيم بعد از آنكه از امتحانهاى گوناگون و بزرگ الهى بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد و در همه آن امتحانها نمره عالى و 20 گرفت، [به مقام امامت رسيد. ]يكى از امتحانهاى بزرگ ابراهيم عليه السلام آماده شدن او براى بريدن سر فرزند خودش با دست خود در راه خدا بود. او تا اين حد تسليم بود كه وقتى فهميد خداست كه به او امر مىكند، بدون چون و چرا حاضر شد. فَلَمَّا اسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبينِ ابراهيم آماده كامل براى سربريدن و اسماعيل هم آماده كامل براى ذبح شدن بود، وَ نادَيْناهُ انْ يا ابْراهيمُ. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا [به او ندا داديم كه ]آنچه ما مىخواستيم تا همين جا بود؛ ما واقعاً از تو نمىخواستيم سر فرزندت را ببُرى، مىخواستيم ببينيم كه مقام تسليم تو در مقابل امر ما و رضاى ما تا چه حد ظهور و بروز مىكند.
بعد از آنكه ابراهيم از عهده همه امتحانها، از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمىآيد و به تنهايى با يك قوم و يك ملت مبارزه مىكند، آنگاه به او [خطاب مىشود: ]انّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً تو اكنون به حدى رسيدهاى كه مىتوانى الگو باشى، امام و پيشوا باشى، مدل ديگران باشى و به تعبير ديگر تو انسان كاملى؛ انسانهاى ديگر براى كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند.
انسان کامل کیست؟
عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادى و انواع ديگر ارزشها، ارزشهاى گوناگونى است كه در بشر وجود دارد. حال كدام انسان، انسان كامل است؟ او كه فقط عابد محض است؟ او كه فقط آزاده محض است؟ او كه فقط عاشق محض است؟ او كه فقط عاقل محض است؟ نه، هيچ كدام انسان كامل نيست. انسان كامل آن انسانى است كه همه اين ارزشها در حد اعلى و هماهنگ با يكديگر در او رشد كرده باشد.
تذکر مهم: افراط در رشد هریک يك از ارزش های یاد شده انراف تلقی میگردد دردیل به توضیح اجمال هریک از این ارزش ها وآفات افراط در آن ها اشاره میگردد
يكى از ارزشهاى انسانى كه اسلام آن را صدرصد تأييد مىكند، عبادت است.
عبادت به همان معنى خاصش مورد نظر است ؛ يعنى همان خلوت با خدا، نماز، دعا، مناجات، تهجّد، نماز شب و مانند آن كه جزء متون اسلام است و از اسلام حذف شدنى نيست.
عبادت يك ارزش واقعى است ولى اگر مراقبت نشود، جامعه به حد افراط به سوى اين ارزش كشيده مىشود؛ يعنى اساساً اسلام فقط مىشود عبادت كردن، فقط مىشود مسجد رفتن، نماز مستحب خواندن، دعا خواندن، تعقيب خواندن، غسلهاى مستحب بجا آوردن، تلاوت قرآن. اگر جامعه در اين مسير به حد افراط برود، همه ارزشهاى ديگر آن محو مىشود، چنانكه مىبينيم در تاريخ اسلام چنين مدّى در جامعه اسلامى پيدا شده و حتى در افراد چنين مدّى را مىبينيم. افراد صددرصد بىغرض كه هيچ نمىشود آنها را متهم كرد، به اين وادى افتادهاند و وقتى به اين جاده كشيده شدند ديگر نمىتوانند تعادل را حفظ كنند. چنين شخصى نمىتواند [بفهمد ]كه خدا او را انسان آفريده و فرشته نيافريده است. اگر فرشته بود، بايد از اين راه مىرفت. انسان بايد ارزشهاى مختلف را بهطور هماهنگ در خود رشد دهد.
به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر دادند كه عدهاى از اصحاب غرق در عبادت شدهاند. ناراحت و عصبانى به مسجد تشريف آورد و فرياد كشيد: ما بالُ اقْوامٍ؟ چه مىشود گروههايى را؟ چهشان است؟ (تعبير مؤدبانهاى است، كأنه مىگوييم چه مرضى دارند؟) شنيدهام چنين افرادى در امت من پيدا شدهاند. من كه پيغمبر شما هستم اينطور نيستم؛ هيچ وقت همه شب تا صبح را عبادت نمىكنم، قسمتى از آن را استراحت مىكنم، مىخوابم. من به خاندان و همسران خود رسيدگى مىكنم، هر روز روزه نمىگيرم، بعضى روزها روزه مىگيرم، روزهاى ديگر را حتماً افطار مىكنم. كسانى كه اين كارها را پيش گرفتهاند، از سنت من خارجاند. پيغمبر وقتى احساس مىكند يك ارزش از ارزشهاى اسلامى ساير ارزشها را در خود محو مىكند، يعنى جامعه اسلامى به يك طرف مد پيدا كرده است، شديداً با آن مبارزه مىكند.
عمرو بن عاص دو پسر دارد: يكى به نام محمّد كه تيپ پدرش است، يعنى اهل دنيا و مادى و دنياپرست است، و ديگرى به نام عبداللَّه كه نسبتاً پسر نجيب ترى است. هميشه در مشورتهايى كه پدر با دو پسرش مىكرد، عبداللَّه پدر را دعوت به جانب على عليه السلام مىكرد و آن پسر ديگر به پدر مىگفت: خيرى از على نمىبينى، برو طرف معاويه. يك وقت پيغمبر به عبداللَّه رسيد و فرمود: چنين به من خبر دادهاند كه شبها تا صبح عبادت مىكنى و روزها روزه مىگيرى. گفت: بله يا رسول اللَّه. فرمود:
ولى من چنين نيستم و قبول هم ندارم و اين كار درست نيست؛ اين كار را ترك كن.
گاهى جامعه به سوى زهد كشيده مىشود. زهد خودش حقيقتى است، قابل انكار نيست، يك ارزش است و داراى آثار و فوايد. محال و ممتنع است كه جامعهاى روى سعادت ببيند يا لااقل آن را بتوانيم جامعه اسلامى بشماريم در حالى كه در آن جامعه اين عنصر و اين ارزش وجود نداشته باشد. اما مىبينيد گاهى همين ارزش، جامعه را به سوى خود مىكشد؛ ديگر همه چيز مىشود زهد، و غير از زهد چيز ديگرى نيست.
. يكى از ارزشهاى قاطع و مسلّم انسان كه اسلام آن را صددرصد تأييد مىكند و واقعاً ارزشى انسانى است، خدمتگزارِ خلق خدا بودن است. در اين زمينه پيغمبر اكرم زياد تأكيد فرموده است. قرآن كريم در زمينه تعاون و كمك دادن و خدمت كردن به يكديگر مىفرمايد: لَيْسَ الْبِرَّ انْ تُوَلّوا وُجوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ و اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السّائِلينَ وَ فِى الرِّقابِ .
اما انسانى مثل سعدى مىگويد : (عبادت به جز خدمت خلق نيست ؛ همين يكى است و بس. [عدهاى با گفتن اين سخن ]مىخواهند ارزش عبادت را نفى كنند، ارزش زهد را نفى كنند، ارزش علم را نفى كنند، ارزش جهاد را نفى كنند، اين همه ارزشهاى عالى و بزرگى را كه در اسلام براى انسان وجود دارد يكدفعه نفى كنند. مىگويند: مىدانيد انسانيت يعنى چه؟ يعنى خدمت به خلق خدا. مخصوصاً بعضى از اين روشنفكرهاى امروز خيال مىكنند به يك منطق خيلى عالى دست يافتهاند و اسم آن منطق خيلى عالى را انسانيت و انسان گرايى مىگذارند.
انسان گرايى يعنى چه؟ [مىگويند: ]يعنى خدمت كردن به خلق؛ ما به خلق خدا خدمت مىكنيم. [مىگوييم: ]بايد هم به خلق خدا خدمت كرد، اما خود خلق خدا چه مىخواهد باشد؟ فرض كنيم شكم خلق خدا را سير كرديم و تنشان را پوشانديم؛ تازه ما به يك حيوان خدمت كردهايم. اگر ما براى آنها ارزش بالاترى قائل نباشيم و اصلًا همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش ديگرى وجود داشته باشد و نه در ديگران، تازه خلق خدا مىشوند مجموعهاى از گوسفندها، مجموعهاى از اسبها. شكم يك عده حيوان را سير كردهايم، تن يك عده حيوان را پوشاندهايم. البته اگر انسان شكم حيوانها را هم سير كند به هرحال كارى كرده است، ولى آيا حد اعلاى انسان اين است كه در حيوانيت باقى بماند و حد اعلاى خدمت من اين است كه به حيوانهايى مثل خودم خدمت كنم و حيوانهايى مثل خودم هم حد اعلاى خدمتشان اين است كه به حيوانى مثل خودشان- كه من باشم- خدمت كنند؟! نه، خدمت به انسان [ارزش والايى است ]ولى انسان به شرط انسانيت. هميشه اين حرف را گفتهايم: لومومبا انسان است، موسى چومبه هم انسان است. اگر بنا باشد فقط مسئله خدمت به خلق مطرح باشد، موسى چومبه يك خلق است و لومومبا هم يك خلق ديگر، پس چرا ميان اينها تفاوت قائل مىشويد؟
چه فرقى است ميان ابوذر و معاويه؟.
پس اينكه انسانيت يعنى خدمت به خلق و هيچ ارزش ديگرى مطرح نيست، باز يك نوع افراط ديگرى است.
. آزادى يكى از بزرگترين و عاليترين ارزشهاى انسانى است و به تعبير ديگر جزء معنويات انسان است . آزادى براى انسان ارزشى مافوق ارزشهاى مادى است.
انسانهايى كه بويى از انسانيت بردهاند، حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت ترين شرايط زندگى كنند ولى در اسارت يك انسان ديگر نباشند، محكوم انسان ديگر نباشند، آزاد زندگى كنند.
آزادى و آزادگى چيست؟
مگر يك چيز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نيست. ولى براى وجدان عالى بشر، آزادى آنقدر ارزش دارد كه كنّاسى را بر اسارت ترجيح مىدهد.
آزادى واقعاً يك ارزش بزرگ است. گاهى انسان مىبيند در بعضى از جوامع، اين ارزش بكلى فراموش شده. ولى يك وقت هم مىبيند اين حس در بشر بيدار مىشود. بعضى افراد مىگويند بشريت و بشر يعنى آزادى، و غير از آزادى ارزش ديگرى وجود ندارد؛ يعنى مىخواهند تمام ارزشها را در اين يك ارزش كه نامش آزادى است محو كنند. [آزادى، تنها ارزش نيست. ]ارزش ديگر عدالت است، ارزش ديگر حكمت است، ارزش ديگر عرفان است و چيزهاى ديگر.
. گاهى عشق- مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانى ما هست- تنها ارزش انسانى مىشود: جلوهاى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت و يا:
فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز
ديگر، تمام ارزشهاى ديگر حتى عقل [ناديده گرفته مىشوند. ]عرفا كه گرايششان به ارزش عشق است، اصلًا گرايش ضد عقل دارند و رسماً با عقل مبارزه مىكنند. حافظ مىگويد:
صوفى از پرتو مىراز نهانى دانست گوهر هركس از اين لعل توانى دانست
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
مىخواهد بگويد فقط و فقط عارف با مركب عشق، به عرفان حق مىرسد. در چند بيت بعد مىگويد:
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق نتانى دانست
مخاطبش در اين بيت، بوعلى سيناست كه در آخر اشارات [سخن از عشق گفته است. ]پس، از نظر اينها اساساً انسان و انسانيت عبارت از عشق مىشود و عقل به دليل اينكه عقال و پاى بند است، بكلى محكوم مىشود.
يك وقت هم مىبينيد تنها ارزش، مىشود ارزش عقل و فكر. انسان مىگويد اين حرفها چيست، اينها همه خيالات است. بوعلى سينا گاهى در بين صحبتهايش مىگويد: اين حرفها اشبه به خيالات صوفيه است، بايد با مركب عقل جلو رفت.
قبلا گفتیم که : انسان كامل آن انسانى است كه همه اين ارزشها در حد اعلى و هماهنگ با يكديگر در او رشد كرده باشد.
على عليه السلام مصداق چنين انسانى است
منبع :انسان کامل : استاد شهید مرتضی مطهری
